X
تبلیغات
رایتل
چه میدانستم روزی خیابانهای شهر طولانی و سبدم خالی از هوای کودکی
.: تاریخ ارسال مطلب : یکشنبه 11 شهریور‌ماه سال 1386 :.

 

یه کوپه خاک پشت دیوارباغ جمع شده بود که کمک میکرد راحت تر از دیوار بالا برم.

ملینا با تمام وجودش من رو هل میداد تا به شیروونی زنگ زده ای که دور تا دور دیوار باغ کشیده شده بود برسم. دستم رو دراز کردم ، شاخه ای از درخت آلبالو رو گرفتم و خودم رو به بالای دیوار رسوندم. تمام حواسم به لبه های زنگ زده و کج و موج آهن شیروونی بود تا به لباسم گیر نکنه که شاخه درخت شکست ، کنترلم رو از دست داردم و لیز خوردم اون ور دیوار.

صدا از پشت دیوار اومد: چی شد ؟

سرم رو که بالا کردم باغ با تمام درختاش جلوی چشمم ظاهر شد.

 

بعد از ده سال پا به باغی گذاشتم که بخشی از زندگیم در اون خلاصه شده بود.

پا به دنیای کودکی و نوجوانی خودم .

باغ نمرده بود اما پیرو خموده  شده بود .تک تک درختها رو شناختم. همه چیز سرجای خودش بود .

درخت توت پیرکه چند نسل از خانواده ما رو دیده بود، فصل ثمردهیش تمام شده بود، اما گردوها همه رسیده و چیده نشده بودند .

باغ دیگه شاداب نبود . علفهای هرز تمام باغ رو پوشونده بود. با اینهمه مسیر راه آب و جوبها که هیچ ، وجب به وجب باغ رو از خاطر نبرده بودم .

دیگه نه به فکر مار بودم نه جن  . نه از بوته های فلفل خبری بود نه گوجه فرنگی و نه هندونه. آفتاب گردون ها و بلالهایی رو که زمانی در حاشیه راه اصلی کاشته شده بود میدیم که دیگه اثری ازشون نبود.

 پدربزرگ.مادربزرگ .روزهای جنگ و درختهای قلمستونی پشت باغ که بعد از سی سال صاحب پیدا کرده بودند از جلو چشمم نرم گذشتند.

  فقط میدونستم فرصت زیادی ندارم .

دلم میخواست باغ رو با تک تک درختهاش بغل کنم. مثل آدمهایی شده بودم که قاچاقی وارد مملکت خودشون شدند.

 

آلبالوهای پهن شده توی بالکن از آلوچه شدن گذشته ، خشک شده بودند و نشون از این بود که مدت زیادیه که صاحبش به اونجا نیومده. صاحب جدید باغ فقط برای استراحت به اونجا می اومد و توجهی به باغ نمیکرد.

 

 از پله های ساختمون بالا رفتم و از پشت شیشه توی خونه رو نگاه کردم. جا کلیدی و تابلوها هنوز رو دیوار بود. میز صندلیها و تخت خواب هم آشنا بودند. ارزش حمل به تهران رو نداشتند که پدرم همه همونجا گذاشته بود.

فقط چند مبل و یک تلویزیون به اسباب خانه اضافه شده بود.

 

چشمم به درختهای انگوری افتاد که سقف پارکینگ رو پوشونده بود . همه سلیقه پدرم بود که سی سال زحمت اونجا رو کشیده بود. حالا بیشتر به ویرونه شبیه بود.

یکی از شوفاژهای خراب رو بیرون از باغ گذاشته بودند..دلم طاقت نیاورد به کمک اون یک شاخه انگور چیدم . حالا میفهمیدم زمانی قدر همه چیز رو دونستم که دیر شده بود. چقدر ناسپاس بودم .

 

صدای ملینا از پشت باغ اومد : بجنب.

دلم نمی خواست از باغ بیرون برم.