X
تبلیغات
رایتل
عنوان نداره!
.: تاریخ ارسال مطلب : جمعه 13 فروردین‌ماه سال 1389 :.

 

 

1-      شهر به تسخیر پروتزی ها در آمده. صورت بوتاکسی ها. لب ژلی ها. یواش یواش دارن حالمو بهم می زنن این نانسی های سه ماه که با یک حموم موهای اکستنشنی شون کز می خوره.

 

2-      این فیس بوک هم شده مکافات. همه می خوان سر تو سوراخ همدیگه کنن . یارو رو ده سال به ده سال نمی بینی. می آد واست پیغام می ذاره.منو شناختی؟ و نام تمام جد آبادت رو جلو چشات می آره که دیگه حتما بشناسیش. نمی خوای ادش کنی . نمیتونی ایگنورش کنی. می مونی چه خاکی سرت کنی.

 

3-      هیچ وقت بلد نبودم واسه آدمها چهار چوب تعیین کنم. البته نمی دونم این تصور واقعیت داره یا تصویر

ذهنیه منه. البته اینو کاملا اعتقاد دارم که توی فرهنگ ما چیزی به نام چهار چوب واسه آدمها زیاد معنی نداره. به همون اندازه که بلدن چقدر خوب تموم زندگیشون رو از دیگران مخفی کنند به همون اندازه هم  بلدن هم وارد حریم خصوصی دیگران بشوند . من اگر نخوام نظر دیگران رو راجع به زندگی شخصیم بدونم   کیو باید ببینم؟؟

 

4-      یکی دو روز به عید، سبزه خریدم و رفتم به دیدن کسی، گفتم عید هستی؟ گفت نه می رم دیدن داریوش ، بعد از زیر میز یه دسته ورقه در آورد .همه ترانه .همه مجوز نگرفته .واقعا سنگ تموم. بعضی از امضاها رو می شناختم.گفتم چه جالب من نمی دونستم ترانه ها از اینجا میره اونور.گفت : مثل شطرنج  خون بازی.

پیش خودم فکر کردم ما ایرانی ها عجب موجوداتی هستیم. نوشته هامون توی مملکت خودمون مجوز نمی گیرن. سر از جای دیگه در می آرن. درحالی که همه زیر لب زمزمه میکنن به مملکت خودمون بر میگرده .

 

5-   فیلم  Ne te retourne pas   انقدر بهم چسبید که دلم میخواد یک بار دیگه ببینم. کافه های ایتالیا با مونیکا بلوچی. آدم به سرش هوای فرنگ میزنه...ای مونیکا.

 

6-      امشب داشتم حساب می کردم چند ساله که دوستش دارم، انگشتهای دستم که از شش گذشت ،خودم هم تعجب کردم. این سالها چقدر زود گذشتند ماوی.