X
تبلیغات
رایتل
دیروز خداحافظ
.: تاریخ ارسال مطلب : دوشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1387 :.

 

گاهی باید همه چیز رو رها کرد ورفت تا شروع دوباره.....

این رو وقتی لباسهامو اتو میکردم به خودم گفتم. مامان چمدونم رو بسته بود.

قلبم تیر میکشید . ایندرال ها دهن کجی میکردند و جواب نمی دادند.

یه missed call افتاد. No number...........

شاید بهار بود.گفته بود قبل از رفتنم دوباره زنگ میزنه. اما شاید.....

- دیگه کشش ندارم....... اینوچند روز پیش بهش گفتم و بعد بغضی که ترکید.

با آدمی که راه  دوره اینطور حرف نمیزنند. نگران میشه. هزار تا فکر پیش خودش میکنه.

همکارم راست میگفت .ولی بهار همیشه نزدیک بود.

*

- وقتی رفتی همه چیز رو همونجا بذار ....منظور از همه چیز همه اون چیزهایی بود که توی دلم تلنبار شده بود. کهنه شده بود.

 - سخت نگیر.......تو تنها نیستی.

 - من سخت نمیگیرم فقط همش به خودم میگم...........همش به خودم میگم..............

اصلا مشکل از همین جاست . از خودم . که هی مثل ور وره جادو شده این روزها.

ولم نمیکنه.

*

برای خداحافظی رفتم خونشون. یه صد دلاری کادو دادن . عجیب بوی مادرم رو برای من میدن همیشه. بوی خونه مادر بزرگ . بوی کودکی......بی دغدغه گی. آرامش.بوی ظهر تابستان و بادبادک  بازی.

دلم برای بچه گی تنگ شده .

*

-می خوای امروز بریم جایی که تو دوست داری ؟ کافه عکس. بشینیم حرف بزنیم.

- نه خوبم.

 نگفتم حوصله ندارم . نگفتم من پائیز رو بیشتر دوست دارم.

 نگفتم این روزها با کسی که زمانی ازش محبت زیاد دیدم  بد رفتاری میکنم.

فقط گفتم : خسته ام.............من به رفتن احتیاج دارم. به یه مدتی تنها بودن.

*

 

بهار ؟ تو میگی وقتی برگردم زمستون تموم شده ؟